آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

آنلاین می نویسم و هیچ در نظر ندارم که چه می خواهم بنویسم. دخترکم دیروز اصلن حالش خوب نبود. تب بالای سی و نه و استخوان درد و خلاصه یک آنفولانزای درست و حسابی.

 وقتی مریض می شود و ازش پرستاری می کنم انگار که من مسئول مراقبت از یک یوز زخمی ام ! دقیقن این حس را دارم.چون وقتی سر حال است مثل یوز می ماند! آنچنان که نمی توان تصور کرد اصلن امکان دارد که یک روز بیمار شود. پر انرژی، فعال، چابک، پر جنب و جوش ، پر حرف آنچنان که وقتی هست باید همه ی دستگاه های صوتی و تصویری را خاموش کرد که بشود با دقت به او گوش داد!!

اما وقتی بیمار است مثل یک یوز زخمی کنج قفس با چشم های تب دار و لپ های سرخ، ساکت ساکت می شود. میروم کنارش می نشینم. دست داغش را توی دستم می گیرم و حرف هایی میزنم که به زور لبخند می زند. بعد چشم تب دارش را می بندد و دستم را فشار میدهد.

دیروز می خواستم دوسه خط درباره ی کافه ترانزیت بنویسم که بعد از مدت ها سینما نرفتن خیلی چسبید. بعد از فیلم دوئل دیگر نشده بود برویم سینما. دو -سه باری هم گریه به گلو شدم که نمیدانم بقیه هم مثل من باشند یانه. اما من آنجا که ریحان و آن دختر روس برای هم درددل می کردند و هیچکدام حرف دیگری را نمی فهمیدند گریه ام گرفت. نمی دانم چرا. و آخر فیلم هم بغض به گلو آمدم بیرون. آخرش را نمی گویم که فیلم بی مزه نشود ! اما به این فکر میکنم که شاید زیبا ترین قسمت زندگی در این دنیای سخت و نا آرام، تسلیم نشدن باشد.

امروز را مانده ام خانه برای مراقبت از یوز! نه برای وبگردی.

 

 

+ کتا ; ۸:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۸/۳٠
comment نظرات ()