آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

ما با عجله

آخرش یادم رفت کیف دخترک را بدهم پدرش برایش ببرد. تقصیر بهروز شد که وسط همه ی هیروویر های ما سر و کله اش پیدا شد و کلی قرض الحسنه گرفت و رفت. کیف را گذاشته بودم توی راه پله که یادم نرود اما رفت. این یعنی برای نرفتن یاد کار دیگری باید کرد.

بالا خره با مادرکم دیشب حرف زدم. جمله شد عین جملات در هم ریخته. باید اینجوری بگم: بالاخره دیشب با مادرکم حرف زدم....

از شنیدن صدایش دلم کمی واشد کمی گرفت. بهتر نبود. مثل قبل از رفتنش بود. صد بار یک جمله در میان گفت: دیگه خبری نیست مادر؟ و من هر بار سعی کردم خبر هایی برایش پیدا کنم. اما آخرش دیگه خبری نبود مادر.

....

طرح داستانک:

ما هر روز صبح با عجله از خواب بیدار می شویم. با عجله میز صبحانه را می چینیم. با عجله صبحانه می خوریم. با عجله خیابان هارا طی می کنیم. با عجله به محل کار می رسیم. با عجله روی صندلی مان می نشینیم. با عجله پای راستما ن را روی پای چپ می اندازیم. با عجله آرنج چپ را روی زانوی راست و دست چپ را زیر چانه می گذاریم و تا ساعت ۵ به جایی روبروی خودمان خیره می مانیم.

 ما تا ساعت ۵ وقت هایمان را بی شتاب تلف می کنیم و بعد به خانه بر می گردیم. 

+ کتا ; ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٢۱
comment نظرات ()