آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

29-چهارشنبه به روایت یک

بیست و نهم آبان

 

یک:

آغاز روز

شش بیدار شدم. شش و نیم چای صبحانه نوین را ریختم . هفت کامپیوتر را روشن کردم. هفت و پنج دقیقه پیاز را ریختم توی روغن که سرخ شود. بعد رفتم توی نت پست امروز را گذاشتم. و تنها یک جا هم که آن وبلاگ نیک آیین بود کامنت نوشتم. بعد دویدم پیاز را از روی آتش برداشتم که نسوزد. کامپیوتر را خاموش کردم. هفت و نیم چای صبحانه خودم و حمید را ریختم. یک ربع به هشت ممد آقا با نان تازه آمد. نان ها را بریدم و توی کیسه فریزر گذاشتم. مرغ انداختم توی پیاز ها و بقیه اش را سپردم به ممد آقا که نسوزد. هشت راه افتادم آمدم خانه مادر. یک ربع به نه رسیدم. سارا خانم نه رفت مرخصی.

حالا کنار مادر نشسته ام. اگر شبی از شب های زمستان مسافری را ورقی زده ام. و دوباره صید قزل آلا را دست گرفته ام تا ببینم امروز من و آقای براتیگان و مادر سه تایی با هم به کجا می رسیم.

 

دو:

شناور در رود

پنجاه صفحه خوانده ام. مغزم هنگ کرده باز. دارم در باره اش فکر میکنم. با بعضی صفحات می شود ارتباط برقرار کرد، با بعضی نه! بعضی جا هایش را می شود دوست داشت و بعضی جا ها همینطور آن خواننده ای که من باشم را حیران باقی می گذارند. معمولن کمی تا حدودی می توانم دنبال نشانه ها بگردم. اما زود از نفس می افتم. در هر صورت تا عصر تصمیم دارم همینطور توی رودخانه های مختلفی که  در آنها قزل آلا یافت می شود شناور بمانم ببینم چه می شود.

 

سه:

توهم

ده صفحه ی دیگر خواندم و کتاب را بستم. حالا بدون اینکه کتاب باز باشد انگار هنوز دارم می خوانمش. اصلن خود براتیگان با همان سیبیل ِ آویزانش آمده توی اتاق ِ کله ی من نشسته و پاهای درازش را یکی روی دیگری انداخته و حرف می زند.

الان صحبت ِ لذت بردن است. می گوید: فرض کن تو از خوردن ِ غذایی داری لذت می بری. نهایت لذت را. اما این لذت بردن چقدر ممکن است برایت پایدار باشد؟ توی مقدار غذا هم محدودیتی نداری هر چقدر بخواهی در اختیارت هست. و تو می توانی با نهایت ولع ات بی هیچ ملاحظه ای بخوری.

جای تاسف اینجاست که سیر می شوی. دیگر نمی توانی به بردن این لذت ادامه دهی! و سیر شدن دقیقن نقطه ای ممکن است. جایی که رسیدن به آن پیش بینی نمی خواهد.

بعد به من که همینطور مثل خنگ ها دارم نگاهش می کنم می گوید اینجا چه می فهمی؟ و مغز من دارد همینطور به حضور روشن او توی اتاق کله ام فکر می کند جای اینکه دنبال جواب بگردد و او خودش این جواب بدیهی را می دهد که : اینجا می شود فهمید که لذت ها همه تمام شدنی اند. آنچه باقی ست تنها خاطره است. آنهم تنها تا پیش از دچار شدن به فراموشی. در اینجا رو به مادر می کند و سعی دارد به عنوان مثال او را به من نشان دهد.

 

چهار:

ادامه توهم

بهش می گویم : بس کن! سیگارت را هم لطفن خاموش کن! تا به حال کسی توی اتاق کله ی من سیگار نکشیده بود. اینجا حتی پنجره ای هم ندارد که بشود بازش کرد تا هوا عوض شود.

بعد از اتاق ِ کله ی خودم بیرون آمدم و گذاشتم او بقیه ی حرف هایش را با خودش بزند. و ساعت در آن وقت دقیقن دوازده ظهر بود.

 

پنج:

دستی م جام باده و ...

ساعت دو بعد از ظهر زنگ های پی در پی تلفن مرا که دستی م به صید قزل آلا و و دستی م در دست مادر توی تختخواب مادر خوابم برده بود را بیدار کرد. دستم را آهسته از توی دست مادر بیرون آوردم و  دویدم آمدم توی آشپزخانه  گوشی را برداشتم و به محض ِ اینکه گفتم بفرمائید قطع شد و مجبور شدم شماره ی ناشناس را بگیرم و بعد از اینکه طرف مقابل گوشی را برداشت بدون اینکه من حرفی بزنم یا خودش چیز دیگری بگوید گفت: "حدود نهصد تومان! "

من پرسیدم: بله ؟!

دوباره گفت: حدود نهصد تومان!

من گفتم: چی حدود نهصد تومان؟!

آنوقت جلوی گوشی را گرفت و از دیگری پرسید: می گه چی حدود نهصد تومان؟

و دیگری آمد گوشی را از دستش گرفت و سلام کرد و گفت که داشته با حمید صحبت می کرده و از تعمیر گاه زنگ می زند.

 

شش:

بدون عنوان

یک نفر توی سرم دودستی زد تو سر خودش که نهصد هزار تومان خرج تعمیر ماشینی شده که چیزیش هم نبود و داشت برای خودش با کمی سر و صدای اضافه راه می رفت... ولی او که زد توی سر خودش را نمی دانم که بود. هر که بود براتیگان نبود. چون برای او این چیز ها تفاوتی ندارد.

 

هفت:

هیچ

ساعت چهار و نیم رسیده ام به صفحه هفتاد و هشت. (یک بند که نخوانده ام! هزار کار دیگر هم کرده ام. ) اما درست بعد از خواندن صفحه هفتادو و هشت کتاب را بستم و از پنجره آشپزخانه بیرون را نگاه کردم و دیدم لای پنجره باز است و هوا خنک شده بنا بر این رفتم پنجره را بستم که یک وقت مادر سرما نخورد.

همینجا بود که کاملن به خودم شک کردم. گفتم مجموعا از این کتاب چه فهمیدی؟ و پاسخ دادم می شود گفت "هیچ" یعنی به همان صفحه هایی هم که از لا به لای صفحات گمان می کردم فهمیده ام هم شک کردم. نگاهی به براتیگان انداختم که همانطور بی تفاوت توی اتاق کله ام روی یک صندلی راحتی نشسته بود و ظاهرن توی فکر بود و اینبار داشت آدامس می جوید.

نمی دانم همه ش تقصیر اوست یا می شود بخشی از تقصیر را به گردن پیام یزدانجو انداخت؟ ...

 

 

+ کتا ; ٩:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٩/۱٠
comment نظرات ()