آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

27- تلنگر

چه جالب! مثل باقی روز،... نوشته های این صفحه هم از بین رفت!

از ولع خودم نوشته بودم برای نوشیدن ثانیه های تنهایی. از اینکه از بس که سال ها همه ی ثانیه هایم در اختیار دیگران بوده ،حالا مثل از قحطی برگشته ها می مانم. از اینکه می ترسم کسی از چنگم در آوردشان. از اینکه حس می کنم این گونه تنهایی را گذراندن درست نیست و باید به خودم سخت تر بگیرم. چون هر چه باشد عمر است که تلف می شود!

از صبح در خانه تنها بوده ام و هیچ کار نکرده ام. فقط سعی کرده ام در دست روز رها باشم ببینم چه پیش می آید!

+ کتا ; ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٩/۸
comment نظرات ()