آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

25- چند خط "هیچ"

870824

جمعه خوبی بود. از آن جهت که نفهمیدم چطور گذشت! عصر نوین برای اولین بار در مدت پنج ونیم سالی که دارد پیانو می نوازد کنسرت داشت. اجرای خوبی بود. بین ده نفری که هر کدام دو آهنگ نواختند، جزو بهترین ها بود.

شب هم مهیار آمد چند ساعتی اینجا بود. با هم شام خوردیم.

870825

شنبه حرف خاصی ندارم. هوس ِ نوشتن هم ندارم. روز بگذشت به بی حاصلی. بد هم نبود! اصولن از خصوصیت های روز هایی که نه حس بدی در آدم ایجاد می کنند و نه حس درخشان و خوبی، همین است که آدم در آنها هوس ِ نوشتن نمی کند!

اصلن نمی خواهم فکر کنم که شش ِ صبح چطور به الان که نُه ِ شب است رسیده. هر چند که هنگام نگارش این سطور صحنه صحنه از مقابل نظرم می گذرد و من سرسختانه خودم را بی تفاوت نشان می دهم: صبح چه کردیم...ظهر چه خوردیم... چه فیلمی دیدیم...عصر کجا رفتیم... چه خریدیم... الان شام خورده ایم یا نه؟ ... همه ی این سوال ها جواب دارد اما جواب هایی که دادن یا ندادنش تا هنگامی که جنایتی رخ نداده هیچ فرقی ندارد! اما فرض کنید اگر این به شب رسیدن دچار حادثه ای مثل مرگ می شد چقدر تک تک این سوال ها مهم می شدند. قربانی صبح کجا رفت؟ نهار چه خورد؟ عصر با که بود؟ اندوهگین بود یا شاد؟ آخرین حرفی که زد چه بود؟

در هر صورت روز به سلامتی به شب رسید و هیچکدام این سوال هامهم نشدند! از شما خوانندگان عزیز هم عذر می خواهم که وقتتان به خواند این چند خط "هیچ" گذشت!

 

+ کتا ; ٧:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٥
comment نظرات ()