بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی
870823
هوای پاییزی اش درخشان و لطیف بود. برگ درخت هایش می ریختند کم کم...
1
از پس ِ هر پیچ
درخشان و درخشان تر
قلهء سپید
.
2
سطح, برکه
سراسر پوشیده از
برگ های بید
3
برگ های زرد
می ریزند تک به تک
از دل نارون