آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

24- پنجشنبه ی چهارم

 

870823

 

هوای پاییزی اش درخشان و لطیف بود. برگ درخت هایش می ریختند کم کم...

 

1

از پس ِ هر پیچ

درخشان و درخشان تر

قلهء سپید

.

2

سطح, برکه

سراسر پوشیده از

برگ های بید

.

3

برگ های زرد

می ریزند تک به تک

از دل نارون

.

 

 

 

+ کتا ; ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٤
comment نظرات ()