آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
من همینطور گیج، همینطور تنها، همینطور سردرگم داشتم توی خودم راه می رفتم که رسیدم به وبلاگ عطا که نوشته بود:" احمد آقالو مرد"...
حالا هم همانطور گیج، صدای فراموش نشدنی آقالو و چهره ی نازک و دوست داشتنی اش هم اضافه شده به سردرگمی هایم. و رفته ام توی تنها اتوبوسی که یکبار او را دیدم و دست لاغرش را گرفته بود به میله ی بالای سرش و من مثل احمد آقالو ندیده ها از اولی که سوار شد تا آخری که پیاده شد چشم ازش بر نداشته بودم...
نمی دانم آیا ممکن است این خبر راست نباشد؟ ...