آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

همین امروز

 

من همینطور گیج، همینطور تنها، همینطور سردرگم داشتم توی خودم راه می رفتم که رسیدم به وبلاگ عطا که نوشته بود:" احمد آقالو مرد"...

حالا هم همانطور گیج، صدای فراموش نشدنی آقالو و چهره ی نازک و دوست داشتنی اش هم اضافه شده به سردرگمی هایم. و رفته ام توی تنها اتوبوسی که یکبار او را دیدم و دست لاغرش را گرفته بود به میله ی بالای سرش و من مثل احمد آقالو ندیده ها از اولی که سوار شد تا آخری که پیاده شد چشم ازش بر نداشته بودم...

نمی دانم آیا ممکن است این خبر راست نباشد؟ ...

+ کتا ; ۸:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٤
comment نظرات ()