آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

23- صدای تقه ها

٨٧٠٨٢٢

چهارشنبه

نوشته ی دیروز را که می خوانم حس می کنم مربوط به خیلی وقت پیش است! هی اخم هایم توی هم می رود، روز ها را با سر انگشت هایم می شمارم و می بینم نه! همین  دیروز بود!

امروز سرحال تر از دیروز بودم. کمی هم به خانه رسیدم. بعد از  ظهر هم بالاخره اینترنت ما وصل شد.

حس می کنم سال ها از خودم دور بوده ام. گرچه هنوز هم فاصله ای، چیزی مثل دیواری یا پیچ ِ راهی...بین ما هست اما احساسی به من می گوید که از همیشه به خودم نزدیک ترم.

مثل آن بازی که چیزی را جایی پنهان می کردند و صدای تقه را با نزدیک تر شدن یا بنده به آن افزون می ساختند، حس می کنم توی پیدا کردن ِ خودم، صدای تقه ها شدید تر شده...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت : خواندنی روزانه

+ کتا ; ٩:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٩/۳
comment نظرات ()