آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

19-20-21-22

870820

19

امروز قرار بود خط اینترنت ما وصل شود که باز هم نشد. دیروز تماس گرفتند که صبح امروز بین ساعت هشت تا یازده می آیند. ساعت یازده زنگ زدند که ساعت دوازده می آیند. ساعت دوازده و نیم که آمدند و مودم را به پریز تلفن زدند، چراغ  دومیش که باید روشن می شد روشن نشد. بامودم خودش امتحان کرد باز هم روشن نشد. روی یک پریز دیگر امتحان کرد. باز هم روشن نشد. آخرش گفت اشکال از مخابرات است و آنها سعی می کنند ظرف چهل و هشت ساعت بر طرف کنند و اگر نشد من چهارشنبه پی گیری کنم.

حالم گرفته شده بد جور!... اصلن اینتر نت نمی خوام. این همه پول بده این همه صبر کن آخرش هم خودت هی باید پی گیری کنی تا منت بگذارند سرت و تو را فراموش نکنند.

امروز روز ششم است که مادر خانه ی ما ست. روز های آرام و شیرینی بود.نیمه شب امشب سارا خانم بر میگردد و من باید مادر را شب ببرم خانه خودش در حالیکه می دانم جایش اینجا بسیار خالی خواهد بود.حالا مادرم توی این خانه شش روز راه رفته و سکوت سحر آمیزش را همراه قدمهایش همه جا توی این خانه پراکنده...

حس های متضاد عجیبی دارم. وابستگی ام به او به جای اینکه در مدتی که پرستار آمده کمتر شود انگار بیشتر شده. وقتی پیشش نیستم دلم بیشتر تنگ می شود. وقتی سارا خانم از مرخصی بر می گردد با اینکه دختر خیلی خوبی است و مهربان است و تمیز و مودب است، باز هم دلم می خواهد خودم پیش مادر باشم...  توی فکر کار سختی هستم. دلم می خواهد مادرم را بیاورم توی یکی از واحد های آپارتمان خودمان. برای عملی شدن اینکار چه باید بکنم؟ ...  

870820-2

20

دلم می خواهد بنویسم: " دلم مرگ می خواهد" اما این را نمی نویسم. دیدید ننوشتم؟!

اما هدف دلم از این جمله تنها بیان ِ عمق ِ گرفتگی اش بود.

غمی توی دلم هست که حوصله ندارم حتی پی ِ سبب اش بگردم. بگذار باشد. مثل یک قطره جوهر توی دل روشن آب که آرام آرام پخش و پراکنده شود...

 

870821

21

 

آویختن به زنجیر کلمات برای ماندگار شدن جایی میان زمانی که سرد، تلخ ، بی رحم می گذرد و امان ِ ماندن به کسی نمی دهد.

 

آویخته ام

به زنجیر ِ

کلمه های خودم

چنان که میان رودی پرشتاب

به تکه سنگ

یا شاخه ای ...

870821

22

 

دیشب مادر را بردیم خانه خودشان. چه مهمان ساکت و مظلومی داشتم این شش روز. آنجا یک چرت کوتاه خوابیدیم تا ساعت یک بعد از نیمه شب که سارا خانم آمد و بعد آمدیم خانه.

صبح بعد از اینکه نوین را راهی مدرسه کردم دوباره خوابیدم. از آن خواب ها که آدم تویش می ماند. تو در تو و پیچا پیچ... راهرو هایی طویل و بی پایان...  سر درد داشتم و بعد از بیداری هم سرم منگ مانده بود.

از امروز صبح چراغ وصل مودم روشن مانده. زنگ زدم که بیایند خط را تحویل بدهند اما گفتند سیگنال خط شما ضعیف است که نمی دانم چرا. خلاصه برای روز چهارشنبه عصر قرار گذاشت که کارشناس بفرستند.

هوا ابری است. خانه نامرتب است. سر من هنوز درد می کند. دلم هنوز بی آنکه جهتش را بداند گرفته...

+ کتا ; ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٢
comment نظرات ()