آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

هجده

870819

18

یکشنبه نوزده آبان

 

روز پنجم است که مادرم خانه ی ماست و من این حضور را چه عزیز می دانم. هر فرصتی را برای در آغوش کشیدنش غنیمت می شمارم و باقی کار ها را به تعویق می اندازم!

چه اهمیت دارد شستن ظرف ها وقتی می شود به جای آن مادر را در آغوش کشید؟ چه اهمیت دارد گرد گیری روی میز ها وقتی می شود به جای آن مادر را در آغوش کشید؟... و روز به همین ترتیب می گذرد.

این چند روز خرید روزانه هم نتوانستم بروم و همه چیزمان تمام شده. برنج - گوشت- مرغ - چای - شیر- باید به هر ترتیب که شده امروز برویم خرید. میوه هم تنها چند خوشه انگور داریم و این ها همه به تلخی یاد آور می شوند که نمی شود تمام روز فقط او را در آغوش کشید...

صبح با گوشی موبایل رفتم توی نت و دیدم سهیلا چه همه چیز برایم نوشته. کلی دلم رفت به هوای با او بودن. چه همه چیز یادش هست ... و دارم فکر می کنم آنچه که در یاد او اینگونه درخشان مانده برای من ته مانده خاطراتی از روز هایی ست که بوی بعد از ظهر های کلاس درس را می دهند و صمیمیت هایی را زنده می کند که بخش بزرگی از دلم در حسرت ندانستن قدرش مانده... باید بهش زنگ بزنم . امروز یکشنبه است.

+ کتا ; ۳:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/۱
comment نظرات ()