آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
870816
١۵
پنجشنبه ی سوم
کوه های سفید را از پنجره آشپزخانه مادر نگاه می کردم...
از دیروز ساعت ده صبح سارا خانم رفت مرخصی و پیش مادر هستم. امروز قرار است مادر را بردارم ببرم خانه خودمان.
اینجا آرام است
من هستم و حضور ملایم مادر
و دنیا همه همین.
870817
١۶
جمعه
اصرار نکن که آسمان امروز
آفتابی است
من دلم به اندازه
تمام پاییز
گرفته...
870818
١٧
شنبه
به تماشای طلوع نرفتم
خورشید
شب را
در آغوش ِ من خفته بود