آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

چهارشنبه به روایت دو

مثلن من الان خیلی دلم می خواهد چیزی بنویسم ...

چهارشنبه به روایت دو

چی مثلن؟ مثلن همینکه همه چیز دست به دست  هم داده که نشود ما فردا برویم کوه ...

ماشین بیچاره مان را که چیزیش هم نبود بد بخت و داشت مثل ماشین های دیگر فقط یک کمی پر سر و صدا تر از بقیه با کمی جیر جیر و کمی سوت و اندکی تلق تولوق راه می رفت را یکشنبه گذاشتیم تعمیر گاه.

آقای تعمیر گاه اولش گفت سه شنبه آماده میشود . بعدش سه شنبه گفت چهارشنبه آماده می شود. چهارشنبه شد و گفت ساعت چهار بعد از ظهر آماده می شود. و گفتیم چقدر خرجش شده گفت نهصد تومن. چهارشنبه ساعت چهار بعد از ظهر رفتیم که بگیریم که ساعت چهار بعد از ظهر کشیده شد تا هفت شب. نهصد هزار تومن هم کشیده شد تا یک میلیون و چهل و پنج هزار تومن و یک خروار چیز هایش را عوض کرده بودند و خلاصه دلمان خوش بود که دیگر آنچنان رو به راه شده که گویی ماشین را از کمپانی تحویل گرفته باشیم.

خوش  و خرم راه افتادیم و گوش سپردیم به صدای حرکت سرحال ماشینی که دیگر نه جیر جیر می کرد و نه تلق تولوق...  ده دقیقه نرفته توی اتوبان به پت پت افتاده و سپس خاموش شد و ساعت ده شب با سلام و صلوات رسید خانه که دیگر از اینجا جم نخورد تا آقای تعمیر گاه بیاید همینجا درستش کند چون انگار شلنگ بنزینش پاره شده.

من خودم را از تک و تا نیانداختم و گفتم ماشین می خوایم چکار؟ مگه ما پا نداریم؟ خب با اتوبوس و تاکسی می ریم کوه. مگه جوونیامون چجوری می رفتیم؟ ولی خب می دانم که اگر پنجشنبه صبح را از دست بدهیم تعمیر ماشین می افتد به شنبه و هزار دردسر دیگر...

از طرفی فردا آخرین مهلت ثبت نام نوین توی کلاس های روبوکاپ است. و هزینه اش هم لامصب صد هزار تومان است که صبح اول صبح باید رفت بانک و صبح دوم صبح باید رفت پژوهشکده برای ثبت نام.

یعنی که خودم را الان که ساعت یازده شب است باید از تک و تا بیاندازم و قبول کنم که فردا نمی شود رفت کوه.

.

اینکه نوشتم چهارشنبه به روایت دو جریانش این ست که چهارشنبه یک روایت دیگر هم دارد که سرجای خودش خواهد آمد.

+ کتا ; ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٢٩
comment نظرات ()