آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

13-14

870814

13

نه و بیست دقیقه ی صبح است. بین ثانیه ها بلاتکلیف ایستاده ام. ذهنم را فکر مادر مشغول کرده. سارا خانم از صبح فردا تا حدود یک هفته می رود مرخصی. من باید بروم پیش مادر. چهار شنبه - پنجشنبه - جمعه - شنبه - یکشنبه - دوشنبه و شاید هم سه شنبه .

اگر تابستان بود مشکلی نبود اما با وجود مدرسه نوین و مسولیت رفت و آمد و صبحانه و نهار و کلاس پیانو و کلاس زبان که من نمی توانم همه ی این بار را بر دوش حمید بیاندازم. یعنی اصلن خود او هم اگر بخواهد نمی تواند توی این ترافیک وحشتناک هم به کار های خودش برسد و هم به سرویس و خدماتی که نوین لازم دارد.

فکر کنم باید کمی بروم آنجا و کمی هم مادر را بیاورم اینجا. تا ببینیم چه پیش خواهد آمد.

شاتل گفت ظرف 3-4 روز آینده خط ما آماده خواهد شد. خوشبین که باشم می شود شنبه.

 

14

 توی راه پستخانه، هوای لطیف بعد از باران شادم کرد.

این کلمه ی "شاد" را دست کم نگیرید. مدت ها بود توی دلم اینگونه احساس شادی نکرده بودم.

با خودم گفتم : چه چیزی فرق کرد مگر ناگهان که چنین حسی ریخت توی دلم؟ کدام مشکل حل یا کدام نگرانی بر طرف شد که احساس شادی کردم؟

و پاسخ دادم : هیچ! ... تنها تنفس هوای تازه شاید به یادم انداخت که زنده ام و هنوز می توانم برای حل مشکلات دنبال راه بگردم...

 

+ کتا ; ٧:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٢٩
comment نظرات ()