آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

10-11-12

 

870809

دهمین نوشته

دیری نمانده تا ریختن برگ ها. بر باد رفتن برگ های خزان مرا یاد برگ های آخر این دفتر می اندازد که با نوشته های من بر باد می روند !  ... چند برگ مانده از این دفتر؟ نمی دانم! نمی خواهم هم که بشمارم. می گذارم این حساب را بی سر و صدا پیش خودشان نگه دارند.

 

یازدهمین نوشته

870812

امروز صبح همراه نوین صبحانه خوردیم و او را رساندیم مدرسه و بعد با حمید رفتیم بانک. توی تهران اگر کسی کار بانکی دارد و در ضمن می خواهد از بقیه ی روزش هم استفاده کند تنها چاره اش اینست که ساعت هفت و نیم دم در بانک باشد چون اگر دیر تر شود آنقدر شلوغ خواهد بود که تا ظهر را از بین خواهد برد و بعد از ظهر هم آدم انقدر خسته است و انقدر اعصابش به هم ریخته که هیچ کاری نمی تواند بکند! بعد از کار بانکی مان رفتیم شرکت. این قسمتش خیلی خوب بود چون مثل تشنه هایی که به آب برسند من رفتم توی اینترنت و سراغ اعتیاد وبلاگ خوانی و یک پست هم برای خالی نبودن عریضه نوشتم. با اینکه اینترنت شرکت ذغالسنگی است و در واقع کار با آن بسیار بسیار حوصله می خواهد اما چون دلم برای وبلاگ های دوستان خیلی تنگ شده بود بهم خوش گذشت. برای بعضی ها نشد کامنت بنویسم مثل آیدین. بعضی جاها هم که خیلی دلم می خواست می رسیدم بروم , نرسیدم مثل وبلاگ تازه ی آلن. از بسیاری از دوستانی که لطف کرده بودند و کامنت گذاشته بودند و نشد به وبلاگ های همه شان توی آن فرصت محدود سر بزنم سپاسگزار و شرمنده ام. این ای دی اس الم که بیاید به حول و قوه الهی جبران می کنم.

امروز خبر دار شدیم مادر امیر عباس هم فوت کرده اند. بهش تلفنی تسلیت گفتیم.کسی توی دلم هی می پرسد:  این روز ها چرا مرگ این همه پرکار شده؟ ... تا حدود ساعت یک شرکت بودم و بعد آمدم سوی خانه. سر راه رفتم یک سون آپ  به علاوه ی یک شیشه عسل و چهار تا کره و یک مقدار جعفری و یک بسته پاستل خرسی هاریبو (برای دل خودم) و یک بسته جوی پرک شده برای سوپ جو و یک بسته دستمال خریدم و این ها شد پانزده هزار تومان. یک عسل معمولی خریدم که یک کیلویش شش هزار تومان بود. عسل های دیگری بود که یک کیلویش ده هزار تومان و دوازده هزار تومان بود و آدم فرقش را هم نمی فهمد در چیست و اینکه آیا راست می گویند که آنها عسل های بهتری هستند یا نه...

دیروز باز به ناگاه دچار طپش قلب شدید شدم. یک مقدار نگران حال لادن هستم. برای مراسم هفتم هما خانم که آمده بود حالش خوب نبود. هیجان زده و بی قرار بود. یکشب هم چند ساعت آمد خانه ما که بد تر هم شده بود. جمعه ظهر برگشت مشهد. از وقتی رفته موبایلش هم خاموش است و من دیگر هیچ خبری از او ندارم. امروز زنگ زدم به یکی از دختر عمو هایم که خواهر هایش مشهد هستند که شاید بتوانند خبری از حال خواهرم برایم بیاورند... 

 

دوازدهمین نوشته

870813

یک روز سرد و ابری است که حوصله ی هر کاری را از من گرفته. می خواستم بروم پستخانه. گفتند پستخانه سید خندان را بسته اند یا به جای دیگر منتقل کرده اند. می خواستم بروم ببینم اینجا نزدیک ترین دفتر پستی کجاست و نرفتم. کمی گردگیری کردم اما نمی دانم چرا خیلی زود خسته شدم. هنوز بر نیمی از خانه خاک نشسته.

 با خودم گفتم:" باقی چیز ها به کنار، خودت می خواهی چه کنی ؟" نگاهم افتاد به کلکسیون فیلم های کیارستمی. فیلم "باد ما را با خود خواهد برد" را برداشتم و نشستم به تماشا. تا الان که روی دقیقه ی سی و یکم نگه اش داشته ام سه بار مجبور شدم از جا بر خیزم. بار اول به خاطر تلفن اول هاله بود که نیم ساعت بی خودی احوالپرسی کرد و در حقیقت خبر سرماخوردگی سخت ِ مادرش را داد و گفت که خودش هم دارد سرما می خورد و دست تنها است که نمی دانم یعنی از من تقاضای کمک داشت یا فقط می خواست گزارش احوال بدهد. بار دوم به خاطر تلفن بهار بود و درباره کار با موضوع بیمارستان حرف زد. بعد از تلفن  بهار من زنگ زدم به حمید و بعد که آمدم دوباره ادامه فیلم را ببینم زنگ در را زدند و بار سوم رفتم در را باز کردم که دیدم  برای رفع ایراد سرویس ها آمده اند و  حالا لوله کش ها توی حمام و دستشویی مشغول کار هستند.

فیلم یک جوری است که من حس می کنم خود دنیای حقیقی هم جزو همین فیلم است. سلام گفتن به لوله کش ها، تماشای کار کردنشان، زدن سیفون و خیره ماندن به گردش آب توی کاسه توالت، تماشای جوراب های سوراخشان...

فعلن که لوله کش ها هستند و نمی شود ادامه فیلم را دید. بعد باید فکر نهار باشم. بعد باید بروم دم مدرسه دنبال نوین. بعد حدود سه میرسیم به خانه. یادم باشد خانه مادر هم نان می خواهند. پس بعد از نهار باید بروم دنبال نان خریدن و رفتن به خانه مادر. عصر ها دیگر هوا زود تاریک می شود. چشم به هم بزنیم شب شده.

پی نوشت: شب دخترعمویم زنگ زد و گفت از حال لادن خبر گرفته. داروهای خواب آورش را زیاد کرده اند و فعلن هیچ تلفنی را جواب نمی دهند...

 

 

+ کتا ; ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٢۸
comment نظرات ()