آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

9

نهمین نوشته

870809

پنجشنبه ی دوم

 برسفره ی صبحانه ی امروز، نان و پنیر و گردو  بود و  ما همسفره ی سکوت کوهپایه شده بودیم که امروز  هم پنجشنبه بود.

هوا سرد تر از هفته ی پیش بود. اما راه، دست ِ ما را در دست گرفته بود و دستش گرم ِ گرم بود... و درختهای سرخ سر رشته ی نگاه را می کشیدند سمت تماشایی ترین لحظه های پاییز.   بر قله ها برف نازکی نشسته  بود و هوا  مثل پرواز سبک بود .  در بازگشت، پرنده شدیم از فراز درخت ها تا دلشان و بعد تر تا زمین.

.

عجیب است که سکوت گاهی در سراشیبی کوه همراهت می شود و تا توی اتاق خانه هم مثل یک رایحه ی خوش پیرامونت می ماند. الان حس می کنم توی حجمی از سکوت شناور هستم و این فضای پیرامونی آنقدر محکم و قوی ست که هیچ گزندی نمی تواند از آن عبور کند تا برسد به من.

.

 پی نوشت : خواندنی روزانه

+ کتا ; ٩:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٢٧
comment نظرات ()