آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

6-7-8

ششمین نوشته

870806

دوشنبه

اینکه چطور سکوت می کنم را خودم هم نمی دانم!

قرار بود روی کمک من حساب نشود. باز کار به ثانیه ی آخر که می رسد می خواهند مسولیت بسپرند بهم. نمی شود که. می گوید فردا بیا کمک. من اصولن با شرکت کردن در مسابقه مخالفم. بار ها تجربه کرده ایم: کار همیشه به دقیقه ی نود می کشد. مخارج زیادی را برای دل حمید متحمل می شویم  به اضافه ی اینکه بار استرس ِ سنگین ِ رسیدن یا نرسیدن کار تا ساعت پنج بعد از ظهر روز موعود را هم به قلبمان تحمیل می کنیم و  درنهایت باز هم آنهایی رتبه می آورند که از تولیدات کارخانجات برگزار کنندگان مسابقه مثل سوپرپایپ یا بهریزان استفاده کرده باشند!

سال هاست که همین طور است. جوان تر که بودم قلبم طاقت این استرس ها را داشت اما الان یک نگرانی کوچک هم ضربان قلبم را تا بالای صد می رساند. از همین امروز دارم حرص کار فردا را می خورم. گفتم می آیم اما ضربان قلبم از همین الان رفته بالا. رفت بیرون در را هم به هم کوبید و درفاصله ی زمانی ِ دری که هنوز به چهار چوب نرسیده بود گفت: اصلن نمی خوام بیای!

.

من پیش تر گفته بودم که برای کار مسابقه روی من حساب نکند. به گمان خودم این حق را بدست آورده بودم که خودم را از این کار بی حاصل پر استرس رهانیده باشم. اما هر بار باید برای همین حق کوچک که خیال می کنم دارمش بجنگم و پیروز هم نشوم!

 

 870807

هفتمین نوشته

سه شنبه

سارا خانم گفت لادن در راه است. برای مراسم هفتم هما خانم می آید. گفت می رود خانه مادر. توی دلم مخاطب درونی پوز خند می زند: " باید خبر ها را از او (ساراخانم) بگیری!" . بهش گفتم خب زن برادرم رفته بود آنجا و خبر ها را به او داده بود! مخاطب درونی بیشتر بهم خندید و رفت.

احساس کنده شدن می کنم. احساس دوری می کنم. مثل برگی که از درختی جدا شده باشد و خودش را به باد بسپرد. چشم می بندم و می گویم بگذار باد هر جا که خواست برود...

دور شده ام . این را حس می کنم و یک حسی در من هست که بدم نمی آید دور تر هم باشم. می خواهم از اینکه رشته های ظاهر مرابه دیگران بچسباند بگریزم. بگسلم. پاره کنم.  و یک فکر اینکه اگر همه چیز جای خودش بود چه خوب بود. اگر واقعیت دقیقن تصویر ِ واژه بود... اگر "خواهر" تصویر واژه ی خودش بود، "برادر" تصویر واژه ی خودش. اگر لبخند تصویر ِ واژه ی خودش بود ...

 

لبخندی می شوم

بر لب های امشب، آمدنت را

لبخندی که

تصویر ِ واژه ی خودش

نیست

 

  هشتمین نوشته

سه و دوازده دقیقه

چهارشنبه هشتم آبان

 

هفتم هما خانم بود. رفتیم بهشت زهرا. من و نسرین با مترو رفتیم و برگشتیم. لادن هم از مشهد آمده بود. نگرانش شدم باز. بیش تر از معمول هیجان زده بود.

پر از حرف ها و کارهای عجیب بود. وقت ِ سلام به عمه جان گفته بود : "دلم خیلی می خواست بیام تهران، حتی به قیمت مرگ هما خانم!" و آنجا آنها که شنیده بودند با چشم های گرد به هم نگاه کرده بودند. وقتی هم که ما برای مراسم دور مزار هما خانم حلقه زده بودیم او رفته بود سر مزار یک غریبه و کنار زن غریبه ای که مویه می کرد نشسته بود و بقیه زیر چشمی نگاهش می کردند...

تو بهشت زهرا گذارم تا پیش از درگذشت هما خانم به این قطعه های جدید نیافتاده بود. قبر های آماده که به سرعت پر می شوند. راننده تاکسی بهشت زهرا می گفت روزی صد و هشتاد نفر در بهشت زهرا پذیرش می شوند.

 توی قطعه های جدید از گل و باغچه خبری نیست. تنها حکایت خاک است و خاک. رویارویی بی پرده ی انسان و مرگ. بوی اجساد هم از زیر خاک پیروزمندانه بیرون می آید. ساعت به ساعت قبر های آماده پر می شوند. آنجا انگار آدم به راستی به ته ته دنیا می رسد. آخر دنیا همانجاست. نه توی قطعه های گران قیمت بهشت زهرا، نه توی هیچ گورستان دیگری. آخر دنیا همین قطعه های تازه ی بهشت زهراست. راننده تاکسی می گفت روزی پانزده تا جسد بی نام و نشان هم توی همین قطعه های آخر دنیا به خاک می سپرند.

 

 

+ کتا ; ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٢٦
comment نظرات ()