آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

پنجمین نوشته

 

870805

شبیه دفتر خاطرات

دلم برای خودم تنگ شده. چرا هیچ کجا نیستم؟ امروز چه روزی بود؟ من کجا بودم چه کردم؟ دلم می خواهد مثل دفتر خاطرات بچگی بنویسم:" صبح ساعت شش بیدار شدم."  در بچگی می نوشتم:" دست و رو شستم" اما خیلی وقت است که صبح ها آب به صورتم نمی زنم. نمی دانم چرا صبح اول صبح دوست ندارم صورتم خیس شود! پس درباره دست و رو شستم نمی نویسم. چای دم کردم چون کتری را از شب روی شعله ی کم می گذاریم و آب جوش است. بعدش  رفتم توی تخت نوین دراز کشیدم تا شکر خواب صبحدم از سرم بپرد و با چشم های نیمه باز او را نگاه می کردم که داشت برای رفتن به مدرسه آماده می شد.  کم کم بیدار شدم و هوا ابر بود. نوین صبحانه خورد و من زود تر از او رفتم پایین و وقتی راه افتادیم ساعت شش و پنجاه و هفت دقیقه بود. راه هر روزه ی مدرسه و برگشت. آها ! امروز تکه ی آخر را از یک راه دیگر برگشتم و البته آخرش پشیمان شدم.

خانه که رسیدم با حمید صبحانه خوردیم. برنج ریختم توی پلوپز و مرغ بار گذاشتم تا ساعت هشت و نیم که خاموشش کردم  و با هم رفتیم شرکت. حوصله ی هیچ کار کردن نداشتم. چند تا کار کوچک بود که از تصور اینکه شروع کنم به انجام دادنش هم حالم بد می شد. رفته بودم چه کنم؟ رفته بودم که تا ظهر که همکارمان خودش را از دانشگاه می رساند به شرکت، چراغ آنجا را روشن نگه دارم چون حمید می خواست برود وزارت امور خارجه برای گرفتن تائیدیه وکالت نامه دایی. توی این فاصله سعی کردم با اینترنت ذغالی شرکت گشتی توی نت بزنم که واقعن عذاب آور بود. برای چند نفر کامنت نوشتم و جانم به لبم رسید. آنها که من روز ِ ... (راستی امروز چند شنبه بود؟) ... یکشنبه پنجم آبان و یا بار پیش که نمی دانم چه روزی بود اما باز هم از توی شرکت به نت وصل شده بودم برایشان کامنت نوشتم بدانند که خاطرشان برایم خیلی عزیز بوده. :)

(نوشتن اینها چه ارزشی دارد؟ به چه درد می خورد؟) ... بعدش آقای همکارمان آمد و خیلی عذر خواهی کرد که دیرآمده.( ما هم با این کارمند هایمان!) بعدش ... (نمی دانم چرا دلم می خواهد هی بنویسم بعدش!) من و حمید آمدیم سوی خانه. حمید رفت پیش مهندس الف که هنوز مشغول انجام کار های برق ساختمان است.  من هم به ادامه ی آشپزی پرداختم. توی مرغ، فلفل سبز و هویج و سیب زمینی ریختم. پلوپز را روشن کردم. سالاد درست کردم. یکی دو تا تلفن شد. مثلن امیر عباس از کانادا زنگ زد و گفت که آپارتمانش را سعی کنیم به فروش برسانیم.

اینجا ی نوشته که رسیدم سهیلک ِ من زنگ زد و کلی با هم حرف زدیم. و مثل همیشه ی خودمان چه دوست بودیم چه صمیمی...مرا برد روی ابرهای دوستی...

الان ساعت نه و نیم شب شده. من قول میدهم بقیه ی روز را از بعد از تلفن امیر عباس به یاد بیاورم و فردا که خوابم نمی آمد بنویسم! 

Yawn...

خب الان فردا است. مغزم کمکم نمی کند که جزئیات را به یاد بیاورم. بعد از تلفن امیر عباس ...

...داشت باران می بارید. هوا یکهو سرد شده بود. قرار بود نوین خودش از مدرسه بیاید و فکر کردم چون صبح هوا خوب بود نه کاپشن برده نه چتر دارد. تصمیم گرفتم بروم دنبالش. مانتو روسری پوشیدم و رفتم دم آسانسور. آسانسور توی طبقه سه بود و انگار داشتند ازش بار پیاده می کردند. صدای حمید و آقای طبقه سه غربی هم می آمد. بعد حمید از پله ها این دو طبقه را بالا آمد و با هم رفتیم دنبال نوین که او هم چون نمی دانست ما می رویم دنبالش از راه دیگری آمده بود و سه ربع ساعت معطل شدیم و پیدایش نکردیم. 

 توی راه برگشت به حمید گفتم :" خدا آدمو خیط نکنه! " حمید گفت:" حالا خیط هم می کنه باز شوهرش یکی باشه مثل من که زیاد مسخرش نکنه!" من گفتم: " تو خودت جزو خیط شدگانی الان! " بعد بحث درباره اینکه او جزو خیط شدگان هست یا نیست ادامه پیدا کرد. چون او قبول نمی کرد که جزو خیط شدگان باشد! دم خانه که رسیدیم نوین هم داشت از سرکوچه می آمد. رفتم بغلش کردم و ماجرا را برایش گفتم. بعدش با هم رفتیم بالا و نهار خوردیم.

مجلس ختم هما خانم از ساعت سه و نیم تا پنج بود و ما ساعت سه و نیم هنوز توی خانه بودیم. بعد از نهار با عجله حاضر شدیم و رفتیم ختم. توی مجلس ختم زن برادم آمد کنارم نشست و تمام مدت حرف زد. نمی دانم چرا حوصله ی گوش دادن به حرف هایش را نداشتم. من فقط سر تکان میدادم و یک جوری انگار حواسم را داده بودم به سخنران مجلس! در حالیکه حرف های او را هم گوش نمی دادم. در واقع چشم دوخته بودم به صفحه ی بزرگ ال سی دی که داشت قسمت مردانه را نشان میداد و دنبال چهره های آشنا می گشتم! بعد از مجلس هم هر چه صبر کردم که زن برادرم خداحافظی کند و زود تر برود نرفت. آخرش خودم خداحافظی کردم و تند رفتم بیرون. توی راه دیدم پسر عمویم فرید برادرم را کشیده یک کنار و دارد با او صحبت می کند. شب قبل که خانه ی آنها بودیم دختر عمویم بهم گفته بود که فرید گفته این مدت بار ها خواب پدرم را دیده و در خواب دیده که پدرم به شدت از دست برادرم عصبانی بوده! و قصد داشت که این را بهش بگوید! با خودم فکر کردم احتمالن تحت تاثیر سریال روز حسرت این خواب ها را می بیند!

بعدش من و حمید سوار ماشین شدیم و او می خواست برود شرکت چون برای کار مسابقه با یکی از همکاران قرار داشت . اوج ساعت ترافیک بود. گفتم "تو ماشین را بردار برو شرکت من با تاکسی می روم خانه" که قبول نکرد و آمد تا دم خانه مرا رساند و بعد رفت شرکت.

بعدش بعد از سلام و احوالپرسی با نوین و شستن ظرف های نهار آمدم نشستم سر کامپیوتر و این متن را شروع کردم تا وقتی که سهیلا زنگ زد.

در آن فاصله تا نه و نیم شب چکار کردم؟ چیزی یادم نمی آید. نه با کسی تلفنی حرف زدم. نه تلویزیون تماشا کردم. نه کتاب خواندم. فکر کنم آشپزخانه را مرتب کردم. یک چیزی یادم آمد و آن اینکه در قابلمه که شیشه ای است را گرفته بودم جلوی صورتم و دسته ی دراز درقابلمه جای دماغم قرار گرفته بود و نوین داشت بهم می خندید. من هم برای اینکه خنده اش را تکمیل کنم مثل فین کردن دو انگشتم را گرفتم به نوک دسته ی در قابلمه که جای دماغم بود و ادای فین کردن در آوردم و نوین بیشتر خندید. بعد رفتم توی آیینه خودم را در این حالت نگاه کردم که ببینم چه شکلی شده ام. با مزه بود. بعد در قابلمه را دادم به نوین که ببینم او چه قیافه ای می شود!

شب هر چه منتظر شدیم حمید نیامد. ما مسواک نزده خوابمان برد و حمید صبح گفت یک و نیم بامداد رسیده خانه.

 

+ کتا ; ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٢٥
comment نظرات ()