آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
870803
سومین نوشته
جمعه است. روز تدفین هما خانم. ساعت یازده و نیم است. توی مترو در راه بهشت زهرا هستم. کاری ندارم. فکری هم. هر چند گاه یکبار تابلوی مسیر مترو و نام ایستگاه ها را نگاه می کنم : شوش - ترمینال جنوب - علی آباد - ... بعد نامجو توی ذهنم می خواند: " شهر کلان که روزی / علی آباد بود... "
.
تاراج ِ باد را
مانده ام
مبهوت ِ تماشای سکوتت
درخت!
.
چهارمین نوشته
870805
بیرون پنجره باران می بارد. دلم را می برد تا روز هایی خیس که نمی دانم کجای ذهنم گم شده اند. می خواهم چیزی بنویسم که نمی دانم چیست.
بیرون پنجره
باران می بارد و روز
از صدای پرندگان
خالیست
.