آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

دومین نوشته

870802

پنجشنبه ی اول

خسته ی خوبی هستم و می دانم که از اثر کوه ِ امروز صبح است این ملایمت خستگی.

 با خودم قرار گذاشته ام تا جایی که هوا اجازه دهد، هر پنجشنبه صبح را بروم کوه و این چند روزه هی توی ذهنم شعر نرودا را مرور کرده ام که :" به آرامی مردن آغاز می کنی اگر... "

و البرز مثل همیشه خوب بود و عظیم بود و دست و دل باز بود و تا می توانست، مهربانی می کرد به رهگذران ... ما را با دست هایی پر از خورشید و انجیر و گلابی ِ دِهِ "کارا" و سهمی هم از آرامش کوه باز گرداند.

.

دیروز کم سر و صدا ترین تولد نوین بود. حتی توی وبلاگ هم نگفتم. کسانی که به یادش بودند: عمه جان- هاله- معصومه - دلارام-دلارا- لادن-عمه یاسی و شقایق. شاید کسانی هم برایش ای میل زده باشند که من چون به اینترنت دسترسی ندارم ندیده باشم... برایش مجموعه داستان های کوتاه رولد دال را گرفتم که نشر مرکز توی چهار جلد منتشر کرده. بعد معلوم شد بسیاری از این داستان ها را نشر کاروان با ترجمه ی دیگری توی کتاب "داستان های نامنتظره" پیش تر چاپ کرده بود که نوین آنها را خوانده بود ...

عصر یک کیک خریدیم و سه نفری با چای خوردیم. بعد رفتیم بیرون و برایش یک ساعت هم خریدیم.

.

امروز خبر درگذشت هما خانم  (زن عمویم) هم رسید. فردا او را به دست خاک می سپارند. دلم می گیرد از به یاد آوردن مظلومیت این آخر سری هایش ...

.

توی درکه یک نفر را دیدم که نمی دانم چرا فکر کردم او می تواند غزل باشد. 

.

 

+ کتا ; ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٢۳
comment نظرات ()