آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

یک نفس عمیق - بعد سلام بعد هم یکمین نوشته!

 

سلام!

چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود...

.

یادداشت های این روز های نبوده رو باید تحمل کنین دیگه. من که نمی تونم ننویسم. نمی تونم هم زمان رو جا به جا کنم. می تونم؟ ...

.

 

 یکمین نوشته

870730

یک

سی ام مهر است. ساعت نه و سی و شش دقیقه ی صبح است. دیشب کامپیوتر را از خانه مادر آوردیم خانه خودمان. امروز قرار است از شرکت شاتل بیایند برای امضای قرارداد ِ خدمات سه ماهه ای دی اس ال. برای همین است که امروز نرفته ام سرکار.

راستش من نمی دانم تا چه حد آن فکر استفاده ی اشتراکی از ای دی اس ال که به لبم لبخند و به چشمم برق آورده بود ممکن است عملی باشد و از بابت قیمت بالای این قرارداد همچنان خودم را سرزنش می کنم. هزینه ی زندگی در تهران بطور ناگهانی خیلی بالا رفته و مقدار پولی که توی بانک است به سرعت دارد خالی می شود. در چنین شرایطی باید از هرگونه هزینه اضافی جلوگیری کرد. این را می دانم. با این حال شانه بالا می اندازم و فکر می کنم بدون اینترنت چطور می شود روزگار گذراند؟! نمی شود که !

کامپیوتر را فعلن توی اتاق نوین گذاشته ایم. برای این کار مجبور شدیم میزش را که با زاویه چهل و پنج درجه وسط اتاق و پشت به کتابخانه اش بود را رو به دیوار بچرخانیم که البته بد هم نشد. نمی دانم چرا از اول میز را همینطور نگذاشته بودیم!

دو 

صبح ساعت شش بیدار شده ام. مثل هر روز بلافاصله بعد از بیدار شدن، رفته ام از پنجره ته سالن سرم را بیرون برده ام که ببینم دماوند سر جای خودش هست یا نه! - چون تنها وقتی که می شود دید دماوند سرجای خودش هست یا نه همین صبح زود است و ظرف دو ساعت، غبار ِ بالای شهر آنقدر زیاد می شود که نمی شود این را فهمید!! - خورشید هنوز بیرون نیامده بود و دماوند هم سر جای خودش بود. هوای خنک سحرگاه ِ آخر مهر ماهی توی صورتم خورد و خواب از سرم پراند. بعد چای دم کرده ام و  ساعت شش و نیم، چای صبحانه نوین را ریخته ام.

ساعت پنج دقیقه به هفت رفته ام ماشین را از پارکینگ بیرون آورده ام و تا نوین آمده سوار شده ساعت شده بوده یک دقیقه به هفت. هفت و چهارده دقیقه او را کنار مدرسه پیاده کرده ام و ایستاده ام  مثل هر روز پنجاه قدم باقیمانده تا مدرسه را نگاهش کرده ام. و او ده قدم به ده قدم برگشته و بهم لبخند زده و من توی دلم هر ده  قدم به ده  قدم قربان صدقه اش رفته ام.

 هفت و بیست و هشت دقیقه در بانک پارسیان درروس بوده ام و دویست هزار تومان پول گرفته ام که امروز بین ساعت یک تا چهار بعد از ظهر، صد و پنجاه هزار تومانش را بابت قرار داد ای دی اس ال بدهم برود و نزدیک ساعت هشت بود که برای پرداخت قبض های تلفن توی بانک ملی میدان جوانان بودم. بعدش رفته ام از قبض پرداخت شده کپی بگیرم که دکان فتوکپی بسته بوده. خانه که رسیده ام هشت و ده دقیقه بوده و حمید نشسته بوده منتظر من که برگردم و با هم صبحانه بخوریم.

سه

حالا باید بروم مرغ بخرم. و دوباره هم بروم در  ِ دکان ِ فتوکپی که از قبض تلفن کپی بگیرم. بعد بیایم نهار رو به راه کنم. خانه را گرد گیری کنم. یک مقدار لباس بریزم توی ماشین لباسشویی. شکافتگی شلوار نوین را بدوزم. و بنشینم منتظر فاصله ی بین ساعت یک تا چهار که قرار است از طرف شرکت شاتل برای قرار داد بیایند.

چهار

می دانم که کار های ذکر شده در شماره چهار را باید بکنم اما از خودم می ترسم. فکر می کنم ممکن است بنشینم "صید قزل آلا در آمریکا " را دست بگیرم و زمین نگذارمش!  

+ کتا ; ٤:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٢٢
comment نظرات ()