آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

انگار هنوز آبان است

یازده و بیست و چهار دقیقه ی صبح شنبه. من و انگشت هایم اینجا ...

*

صبح چیزی نوشتم که خوشم آمد. گفتم مینویسمش اینجا اما الان آنقدر دلم گرفته ی بی حوصلگیست که نمی توانم.

چند خط نوشتن اما همیشه بهتر است از ننوشتن.

صبح با پدرم بیخود بی جهت بگو مگو کردم. چرا انقدر حساس شده ام؟ پدر هشتاد ساله که بگو مگو ندارد. بشنو و آرام باش. هیچ نگو هیچ نگو. یادت می ماند؟ خیالم راحت؟...

باید قوی باشی. قوی هستی و از تو قوی تر هیچکس نیست. حله؟ !

توی سایت انجمن آلزایمر ایران اما حرف های تلخی مینویسد. من با اینکه میدانم باید صبور باشم گاهی این را فراموش می کنم.

 سخت است. این را همه میدانند. بخصوص آنها که با یک بیمار آلزایمری و همسر هشتاد ساله اش زندگی می کنند و بخصوص که آن بیمار مادرشان و آن مرد هشتاد ساله پدرشان باشد و بخواهند این نوع زندگی تاثیر منفی روی زندگی خودشان نداشته باشد!

کاش حد اقل زود تر برای ساختمان مشتری پیدا شود که سنگینی فشار مالی کم شود.

با این اوضاع اقتصادی خراب به حرف خودم می توانم پوزخند بزنم.

نگاه بچرخانم سمت پنجره، آفتاب دلچسب پاییزی را نگاه کنم و دیگر حرف نزنم.

...راستی چند روز مانده تا جلسه ی شورای حکام؟

 

 

+ کتا ; ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۸/٢۸
comment نظرات ()