آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

برای اینکه زمان را جا به جا نکرده باشم !!

من اینجا هستم. پشت ثانیه ها گاه هم پشت پلک های شما. دلم هم همین جاست. اگر نبود وقت طلوع به کوه های شرق نگاه کنید. بطور حتم آنجاست. راستی یک خبر خوب اینکه از پنجره های جنوبی این خانه افق ِ شرق، اجازه ی تماشای طلوع را می دهد...

یک گوشه ی همین روز ها  نشسته ام به انتظار مجالی که از آن منست و هنوز در دستم نیست.- می بینی آدم از بی مسئولیتی روزها چقدر گاهی دلش می گیرد؟...- توی این انتظار، در رفت و آمد می گذرم: میان ابر ها میان قطره های باران. وقتی که سردم می شود کنار بخاری وقتی که چشم می بندم روی بخار چای داغ...

 دلم می خواهد چند کلمه بنویسم اینجا اما نمی دانم چرا حس می کنم اگر اینجا از ثانیه های حال بنویسم زمان را جا به جا کرده ام! مدتی روز ها را نوشتم. هر روز جای خودش.  بعد دلم تنگ شد برای اینجا. در حقیقت خسته شدم از انتظار کشیدن... چند روز است که چیزی هم جای دیگری ننوشته ام.  شاید یک چرت بخوایم تا ای دی اس الم بیاید بیدارم کند...

 درباره خط ای دی اس ال به من گفته بودند حدود یک هفته - ده روز ... الان روز دوازدهم است و هنوز خبری نیست...

 

توضیح: این خطوط را برای اینکه زمان را جا به جا نکرده باشم، با رنگ سفید نوشتم که بشود ندیده شان گرفت!

 

این قطعه را یکبار اینجا نوشته بودم یعد نمی دانم چرا حذفش کردم. رضای عزیز توی کامنت ها دوباره برایم نوشته. من هم چون انگار جایش همین جا بود می گذارمش آخر همین پست.

 

سلاحم را
بر زمین گذاشته ام

باقی راه
هراسی م همراه نیست
         - همراهت نباشد-
                       دشمن!

 

 

+ کتا ; ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۱٢
comment نظرات ()