آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

از جنس هیچ

یک:

میان دفتر ِ روز یادداشت هایی دارم. از سر حضور. از سر دلتنگی. برای اینکه گفته باشم هستم. هستم هنوز میان ثانیه ها، میان کلمات و گفته باشم آشنا هستم. غریبه نیستم.

میان دفتر  ِ روز ...یادداشت هایی دارم از سر حضور از جنس هیچ.

دو :

مثل یک مجسمه سنگی که بر سنگی نشسته باشد و یک دفتر چه ی سنگی در دست چپش باشد و پای سنگی راستش را روی پای سنگی چپش انداخته باشد و یک خودکار سنگ هم در دست راستش باشد و همینطور چشم سنگی اش را فکورانه دوخته باشد به نوک قلم سنگی اش، ...

مدت هاست نشسته ام !

سه:

با مداد ِ کمرنگ

طرحی کشیده ام بر صفحه ی خاطرم از روز های بعد ...

توی بساطم  اما دیگر هیچ

رنگ ندارم

.

 

+ کتا ; ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۱
comment نظرات ()