آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

راه سر خط کدام طرفی است؟

 

مثل "تمام" شده ام. احساس بدیست. احساسی که روز بعد از دفاعیه هم داشتم. انگار نقطه را که می گذارم، سر خط آمدن را بلد نیستم.

مخاطب درونی نیست که نگاهش کنم ببینم چه پیشنهادی دارد. نمی دانم کجا رفته. انگار از وقتی که رفته دل من بی خود بی جهت بیشتر می گیرد. یعنی کجا رفته ؟ کی بر می گردد؟...

 

پی نوشت یک: امروز یک عکاس حرفه ای آمده بود از خانه ما عکس بگیرد و صد ثانیه فیلم بسازد برای مسابقه معمار. تا هشتم آبان فرصت هست که مدارک مسابقه را تحویل بدهیم.

پی نوشت دو: این هفته ساراخانم نرفت مرخصی و من در نتیجه این آخر هفته نیامدم پیش مادر بمانم. این شد که اینتر نت خونم افتاده پایین.

پی نوشت سه: امروز تولد نگاه بانو بود انگار... تولدش مبارک!

پی نوشت چهار :  ساعت هفت شده. هوا تاریک است.

پی نوشت پنج: دارم در رویای بابل براتیگان را می خوانم. دوستش دارم درحالیکه نمی فهمم چرا!

پی نوشت شش : ملالی نیست. ... چی بود؟ جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند؟ ...

پی نوشت هفت: اینم فکرمو مشغول کرده بی بی جون : نمی شد با شیشه ی باز برم. باید پیاده می شدم...

پی نوشت هشت: گاهی که این گاه ها چیزی حدود یک صدم ثانیه طول می کشند حس عجیبی دارم که نمی فهمم کی هستم و کجا هستم.بخصوص اگر روی نقطه باشم که راه سر خط را بکلی گم می کنم...

پی نوشت نه: پی نوشت دهی در کار نیست.

+ کتا ; ٧:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٢٦
comment نظرات ()