آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
دو و بیست دقیقه ی بعد از ظهر است . (از همینجا همیشه آغاز می کنم:لحظه ای که در آنم)
و نشسته ام توی حصار ماشینی که پنجره ی سمت جوی آب آن باز است و صدای آب می آید و کلماتش چه مفهوم، ..چه رسا! و در دیدگاهم چنار هایی که درس رنگ می آموزند سر کلاس پاییز و رهگذرانی چندی پیر،چندی جوان، و کلماتی که سال هاست توی ذهنم ردیف می شوند بی آنکه بدانند چرا. کلماتی که تنها هستند و به بودن بیهوده ی خودشان قناعت دارند.
ساعت دو و بیست و پنج دقیقه بعد از ظهر یکشنبه است. باید بروم ... و فکرمی کنم :همیشه باید رفت. / و نپرسید :کجا؟ / و نپرسید :چرا؟...
شیشه ی ماشین را بالا میدهم و صدای آب به ناگهان سکوت می شود.