آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

یک و دو میان روزهای تکراری

 

 یک:

میان روز های تکراری سعی می کنم که تکرار نشوم.

 

 مثل آنها که در فیلم ها دیده ایم  توی سرمای شدید  داشته باشد خوابشان ببرد و بخواهند مواظب باشند که خوابشانَ نبرد که اینگونه خواب بردن مساوی باشد با مرگ! ...

 

میان روزهای تکراری توی صورت خودم می زنم که به تکرار نروم!

 

دو:

 

ساعت از دوازده گذشت و من هنوز اینجا(توی شرکت) هستم. توی خانه نهار نداریم. نوین ساعت دو و نیم تعطیل می شود و باید بروم دنبالش. اینجا تخت طاووس است آنجا چهار راه قنات.

دلم دیگر طاقت شور زدن ندارد. دلشوره های کوچک و ساده هم آزارم می دهد. مرا یاد موهای سرم می اندازد که تعداد سفید هایش دارد زیاد تر می شود و هی سال تولدم را از سال جاری کسر می کنم و بعد تداعی کلمه ها نمی دانم چرا مرا به یاد مادر می اندازد...

 چه کرده با دلهره هایش و دل ِ ساده و نازک اش وقتی که توی پنجاه و دوسالگی دخترش را از دست داده؟ ... بمیرم برای دلش که توی چهل و شش سالگی به ملاقات دختر دیگرش می رفته توی بیمارستان روانی. چطور تاب آورده این سال ها را ؟...

+ کتا ; ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٢۱
comment نظرات ()