آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

روزی که خوش گذشت!

 

بیست و چهار ساعت تمام باز کنار مادر بودم و گذشت وقتی که خوابید وقتی که بیدار شد وفتی که صبحانه  خورد وقتی که قرص خورد وقتی که راه رفت راه رفت راه می رود هنوز و من که خدا را شکر می کنم برای راه رفتن اش و صد بار هزار بار قربانش می روم وقتی که خواب بود وقتی که بیدار شد  وقتی که می نشیند وقتی که می خندد هنوز به هیچ توی صورت هیچ...

دارد تمام می شود. چهار و نیم بعد از ظهر است و ظرف های نهار توی سینک مانده هنوز. عصر جمعه ی پاییزی نگاهم می کند. خیال می کند حرفی با او دارم. نگاهش می کنم همینطور ساکت. بی سخنی...

از حضور مادر لذت برده ام. وقتی که خوابیده وبگردی کرده ام.خوراک لوبیا پخته ام. ته دیگ سوزانده ام.  نامجو گوش داده ام. دهه ی شصتی که سپیده فرستاد، دوباره و سه باره...

روزی که رفت بر باد

روزی که ماند در یاد...

 که بماند در یاد!

 

+ کتا ; ٤:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۱٩
comment نظرات ()