بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی
عبور می کنم
با چشم هایی بسته
که تماشا این همه دشوار می آید
- و اشک
راز تماشا را
چه خوب می داند -
زیر آفتاب نیمروز پاییزی
از پنجره ی بسته
با چشم های باز
دلم رفته به خواب ِ اتاق ِ دلباز ِ
مادر بزرگ ...