آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

نقطه

 

نمی دانم چرا یاد گذشته ها این همه بر دلم بار سنگینی ست.

شاید چون که  تکه پاره های این دل تا آشیانه هایی که نمی داند حتی به قول دوست تا کجا های این دنیای بزرگ است، بال زده و ... بیشتر اوقات گم شده.

دلی که هی نازک و نازک تر شده. عقب ماندگی ذهنی گرفته و عبور سال ها را ندیده می گیرد و بر می گردد سر کلاس ادبیات. همانجا که تو بودی و شبنم بود ...  

+ کتا ; ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۱٥
comment نظرات ()