آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

آن بالا!

یک:

یک چیز هایی توی دفترچه ام از روز مرگی و معمولیت نوشته ام اما مطلب خاصی تویش نیست که بخواهم اینجا بنویسم.  شاید هم باشد و به نظر من مهم نرسد. مثل یک جمله که مثلن:

" میان دریا باشی و ندانی موج بعدی در راه است؟" ...

دو:

خانه مادر هستم. توی اینتر نت آمدنم خیلی عجولانه شده. اینطور وبگردی آن هم برای کسی که وبلاگ دارد و دلش می خواهد سر صبر به وبلاگ های دوستان سر بزند خیلی سخت است. مثل یک جور مجازات است!

سه:

توی خانه مان هنوز برای کامپیوتر جا نداریم! خنده دار است؟‌ خب نداریم!‌ توی اتاق نوین که یک میز تحریر هست که کامپیوتر را نمی شود گذاشت رویش. توی اتاق خودمان که فقط جا برای راه رفتن هست! توی هال و سالن و نهار خوری هم که نمی شود کامپیوتر گذاشت. می ماند آن بالا! ... آن بالا را هم هر چه نگاه می کنم می بینم زشت می شود. چون حسابی توی دید پایین است.

شما متوجه نیستید که آن بالا کجاست. بروم بگردم ببینم عکسی از‌ آن بالا پیدا می کنم که بگذارم ببینید...

آدمکی که لبخند می زند!‌

آن بالا

+ کتا ; ۸:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۸
comment نظرات ()