آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

زیر آب

هفت تا هشت و نیم نوین کلاس زبان و به عبارتی امتحان فاینال دارد.( اینکه الان چه وقت فاینال دادن است را من نمی دانم ! چونکه الان باید شروع ترم تازه باشد. در هر صورت من) چشمم افتاد به ساعت گوشه مانیتور و یک باره برق از سرم پرید که دیدم نوشته هشت و چهل و چهار و سرم یک ثانیه گیج رفت و توی ذهنم بلند شدم دویدم که مانتو بپوشم اما چون ذهنم تند تر از خودم دویده بود ناگهان میان راه به یادش آمد که شاید ساعت این کامپیوتر به عقب کشیده نشده و من همانطور که همینجا نشسته بودم دریافتم که در حقیقت هفت و چهل و چهار بوده که الان دیگر شده چهل و پنج.

.

نمی دانم چرا توی دریای گذشته ها افتاده ام. موج به موج هی به یاد می آورم و زیر آب می روم. نفسم تمام می شود و به سختی روی آب می آیم... از این شناور ماندن خسته ام. دلم یک جزیره می خواهد. جزیره هم نشد نشد. یک قایق، یک کلک ... یک تکه چوب ...

+ کتا ; ٧:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٦
comment نظرات ()