آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

پرده هایی که هرگز فرو نمی افتند

 

"عذاب وجدان " آلبا دسس پدس را تمام کردم. شیوه نگارش جالبی بود. رمان تشکیل شده بود از مجموعه ی نامه های چند نفر شخصیت اصلی داستان به یکدیگر  و یادداشت های روزانه ی یک نفر خارج از ماجرا که به موازات نامه ها پیش می رود و در نهایت یادداشت ها و نامه ها به هم مربوط می شوند.

خواننده در عبور از این نامه ها به تماشای زاویه دید هر کدام به موضوعی واحد می نشیند. و حقایقی برایش روشن می شود که برای شخصیت های داستان هرگز معلوم نمی شود. چه ترسی از واقعیت زندگی آدم را فرا می گیرد. انگار دنیا پر از پرده هائیست که هرگر فرو نمی افتند...و بعد خواننده می نشیند به تماشای فاصله های پر ناشدنی و وسیعی که میان افراد نزدیک هست.

خود شخصیت فرانچسکا چقدر ظریف و زیبا به خواننده شناسانده شده. عصیانگری و فرار او هم از ثروت و هم دل کندن از عشقی که می خواست به تصاحبش در آورد. رهایی اش و پس از این همه شوقش به زندگی ...

.

پی نوشت :

برای نوشتن تمرکز ندارم. هی می نویسم و جمله ها را نمی پسندم و خطشان می زنم. توی حرف زدن هم تازگی ها کم می آورم. منظوری توی سرم هست که برای بیانش کلمه های مناسب را پیدا نمی کنم. برای بیان یک حرف ِ ساده گاهی مجبور می شوم از کلمه های قلنبه سلنبه ای استفاده کنم که خودم مات می مانم که این ها را از کجای ذهنم در آورده ام! و آخرش هم توی گذاشتن نقطه آخر جمله ام دچار دردسر می شوم. شنونده توی چشم هایم نگاه می کند و از ادبیاتم مشخص است که تعجب کرده. من هم یا به زور سر و ته جمله را به هم می رسانم و یا از آن وحشتناک تر اینکه نیمه رهایش می کنم.

شاید بعدن بهتر بتوانم چهار خط درباره کتابی که خوانده ام بنویسم. احساس می کنم الکن شده ام. و از این حس دلم می خواهد گریه کنم...

+ کتا ; ۸:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٥
comment نظرات ()