آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

این خیال گذرا

...گاهی توی ترافیک خیابان دولت  میان ماشین ها توی پس کوچه های درروس چشم دوخته به بلندای درخت های پاییزی ِ اندک باغ های باقی مانده،

 گاهی پشت صدا هایی که تا به حال برایم غریبه بوده اند و حالا بد بختانه حس می کنم به همان صدا ها پناه آورده ام،

گاهی بالای سر اجاق گاز وقتی که ته دیگ سیب زمینی را بر می گردانم توی دیس...

گاهی وقت ها بین صفحه های کتابی که در دست دارم: " عذاب وجدان" دسس پدس. میان نامه های فرانچسکا و ایزابلا و یادداشت های جراردو ،

 گاهی هم هیچ کجا!

 همه این ها به کنار، گاهی هم پیش لبخند ِ شکستنی و نازکی هستم که به خیالی گذرا می ماند. بین لحظه هایی که همه به خواب می مانند.

 دارم خیال می کنم هرگز بیدار نبوده ام. نه توی ترافیک خیابان ها نه توی دامان صدا های غریبه، نه موقع چشیدن سیب زمینی ته دیگ ... این ها همه خواب است... حتی همین نوشته

 

+ کتا ; ۸:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۳
comment نظرات ()