آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
یک:
از فردا باید اتفاق دیگری بیافتد. تو بگو برگ ها را باد ببرد. من تمام روز اخم هایم را توی هم می کنم و فکر می کنم چه اتفاقی؟ ... باید بروم. کاری هم نباشد اما باید بروم. پاییز بهانه ی خوبیست.
دو:
فکر ها توی سرم کلمه می شوند. بعد یک نفر توی سرم بلند بلند می خواندشان. من دائم سطر به سطر کلمه ها را حذف می کنم . نتیجه اش باز می شود : سکوت!
سه:
سه اینکه داشتم فکر می کردم : واقعیت زندگی تنها آن چیز هائیست که کلمه می شود.