آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

درباب گزارش و احوالات( از آن پست های بيخودی!)

 

امروز پروانه اشتغالم را گرفتم. فکر کنم این خبر مهمی باشد.

 اینجا هوا سرد است. داشتم خیابان ولی عصر را پیاده می دویدم پایین و بادی آنچنان سرد توی صورتم می خورد که خیال کردم اگر چیزی بخواهد ببارد باید برف باشد نه بارانی که گوینده ی رادیوی تاکسی ای که ازش پیاده شدم منتظر ش بود.

توی تاکسی توی ترافیک چند تا یادداشت نوشتم. پراکنده پراکنده مثل خودم. اما یکی آخری اش را ننوشتم و توی سرم جامانده. ایناهاش:

 راننده مسیر شهرک غرب تا تخت طاووس را از این بزرگراه به آن بزرگراه ویراژ می داد و من اصلن نمی فهمیدم کجا هستم... درباره ی این بود که حتی اگر گواهینامه ام  هم بیاید باز هم رفت و آمد با تاکسی آسانتر از گم شدن در این شهر است. نیست؟یا اینکه چقدر خوش به حال راننده تاکسی ها که همه جا را بلدند.  

امروز بالاخره یک بخاری گازی در این شرکت در اندشت روشن شده و اینجا کمی گرم شد. با سرمای امروز اگر این بخاری نبود همین جا پشت مانیتور منجمد می شدم و هیچکس هم نبود که برایم چای بیاورد.

نوشتن بس است. بس است؟... مطمئنم؟ ... (این هم همان سه نقطه ی آخر نوشته)

 

+ کتا ; ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۸/٢٥
comment نظرات ()