آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
گیر یک سکوت افتاده ام. نمی دانم چرا. مثل اینکه میان حجمی شناور باشیم و به یک محدوده ای برسیم که فضایش طور دیگری باشد. مثل وقتی توی دریا باشیم و به یک جا برسیم که یک جریان آب سرد ناگهان به ما می رسد، ... توی سیالیت این روز ها انگار به حجمی از سکوت رسیده باشم...
حرفی به ذهنم برسد می آیم...