آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

دوسوم درخت ، یک سوم کوه و آسمان!

نیمه شب است. روز های پیدا و نا پیدایی را پشت سر می گذارم. نمی فهمم کجای زمان هستم کجای مکان اما بد نیست. گاهی اینجا هستم گاهی آنجا . یک طوری اما مسیر طی شده را نمی فهمم. یک هو می بینم اینجایم یک هو می بینم آنجا! وسط های راه انقدر توی فکر هستم که هیچ متوجه طی شدنش نمی شوم. مثل غیب شدن و ظاهر شدن می ماند.

الان خانه ی مادر هستم. پرستار رفته مرخصی. مادر را توی دستشویی محکم محکم بغل کرده ام. بوسیده ام.

از صبح تا ساعت سه و نیم بعد از ظهر توی خانه خودمان تنها بودم. تنهایی آرام و شیرینی بود. احساس سبکی و آزادی مطلق داشتم. یک جوری مثل این بود که توی این دنیا نباشم. نفس های عمیق بلند می کشیدم. کتاب میخواندم. توی خانه چرخی می زدم بدون اینکه اجباری در نشستن یا بر خاستن باشد. آدم وقتی یک مدت دراز همه کارش از روی باید ها انجام شود قدر چند ساعت بدون باید را چقدر خوب می فهمد...

خوابم برد. بیدار شدم. تخم مرغ خوردم. چهار زانو نشستم وسط وسط فرش و همان کادری که توی پنجره دوست دارم را تماشا کردم:

    دو سوم پنجره از آن زاویه درخت می شود. یک سومش کوه و آسمان...

+ کتا ; ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٢٧
comment نظرات ()