آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

روز به روز قر و قاطی تر از دیروز!

یک:

دیروز سارای خودمان  زنگ زد و گفت که امشب می آید.. بنا براین ما تا حدود یک ساعت دیگر باید برویم فرودگاه دنبالش. من فکر می کردم یک هفته دیگر می آید. و بنا بر همین امروز هول هولکی آمدیم یک اتاق را برایش مرتب کردیم.

دو :

برای شرکت یک جایی دیده ایم اما اصلن جای خوبی نیست. قیمتش کمی ارزان تر است اما خیلی درب و داغان است. در هر صورت به صاحبخانه ی شرکت گفتیم که چند روز مهلت بدهد و داریم دنبال جا می گردیم...

سه:

از همه بد تر اینکه پارس آنلاین گفت توی منطقه ی خانه ی جدید ما فعلن سرویس دهی ندارد.....من ای دی اس ال  خط خانه مادر را فعلن یک ماهه تمدید کرده ام تا ببینیم بعدش چه پیش می آید.

چهار:

اعصاب حمید خیلی درب و داغان است. خیلی خیلی حساس شده. سر هر چیز کوچکی به هم می ریزد. سعی می کنم آرام باشم. سعی می کنم از روز های گذشته بگذرم. چشم هایم را ببندم و به آینده فکر کنم اما بد بختانه آینده نزدیک هم همچنان به هم ریخته است! مخاطب درونی سعی دارد مرا آرام کند. می گوید :

 آینده هم می گذرد همچنانکه گذشت...

 

+ کتا ; ٥:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٢٤
comment نظرات ()