آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

چرکنویس

اوضاع و احوال همانست که بود. دیروز رفتیم چند جا برای اجاره محل شرکت قیمت پرسیدیم و همانطور که فکر می کردم قیمت ها خیلی بالا ست. یعنی خیلی بگردیم و خیلی شانس بیاوریم با همین قیمتی که الان اینجا را داریم ممکن است جایی پیدا کنیم.

توی پرانتز: واضح و مبرهن است که به طبع مشکلات مالی، روحیه و اعصاب هم نداریم!

با این همه توی این دو روز رمان "چرکنویس " ِ بهمن فرزانه را گرفتم دستم و با وجودیکه بعضی ها نظر خوبی نسبت بهش ندارندُ اما کتابی بود که تا تمامش نکردم نشد زمینش  بگذارم . آدم را می برد توی آن باغ قدیمی و خانه ی یازده اتاقه اش. از آنها بود که هر صفحه را که ورق می زدم از اینکه دارد تمام می شود ناراحت بودم. یک صمیمیتی بین کلمه هایش بود که دلم می خواست همینطور آرام و یکنواخت آقای فرزانه حرف می زد و من روز ها و روز ها می خواندمش.

 

+ کتا ; ٦:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٢٢
comment نظرات ()