آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

آدمکی که قلبش می طپد...

یک:

سر درد بدی دارم. ساعت ده و نیم شب است. نگران تورم و بی کاری و بی پولی هستم. صاحبخانه ی شرکت توی تمدید قرار داد امسال گفته هشت میلیون پول پیش و ماهی هم هشتصد هزار تومان. این مبلغ اجاره برای ما خیلی سنگین است. به علاوه اینکه حقوق پرسنل و مخارج دیگر هم هست...اینطور باشد شرکت هزینه های خودش را هم در نمی آورد چه برسد به اینکه بخواهد سود بدهد. نمی دانم طرف های سید خندان یا خواجه عبدالله جای ارزانتری پیدا می شود یا نه. از فردا باید بروم کمی بگردم ببینم قیمت ها در چه حدودی است. می ترسم بیشتر از این حرف ها باشد.

ما یکی از واحد های خودمان را که رهن داده ایم، تمام پولش را خرج کار های باقی مانده ساختمان کرده ایم. از شرکا که خواهر و برادر های حمید هستند مبلغ زیادی طلبکار هستیم که امید چندانی به وصول کوتاه مدتش نداریم. بنا بر این برای در آوردن نان حالا باید سخت بچسبیم به شرکت و یک جور احمقانه ای امیدوار باشیم و برویم دنبال کار!

دو:

نمی دانم از آن ۵ روز چند روز مانده! احتمالن فردا باید روز آخر باشد. آنهم تا ساعت ۵ و سی و هفت دقیقه عصر. فردا صبح اگر بشود می روم یک ماهه فعلن تمدیدش می کنم.

سه:

از لطف همه ی دوستان مهربانی که رفته اند توی این رای گیری پرشین بلاگ به وبلاگ من هم رای داده اند خیلی خیلی سپاسگزارم. گاهی آدرسم بین این صد تا وبلاگ می آید و گاهی هم می رود! در هر حال همین که یکی دو بار بین این صد تا دیدمش هم حس شیرینی داشت... ممنون (آدمکی که قلبش می طپد)

 

+ کتا ; ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٢٠
comment نظرات ()