آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

دل بی سامان من

یک

شده انقدر خسته باشید که عزیزی انجام کاری را از شما بخواهد که از دستتان بر می آید اما به خاطر خستگی انجامش ندهید؟... دلم از دست خودم گرفته. باید صبح می رفتم شرکت اما نرفتم. یک کار عجله ای بود که می شد یک گوشه اش را بگیرم اما نگرفتم. ... دلم قدرت تحمل استرس کار های عجله ای را ندارد.

دو

ظهر است. توی خانه مادر هستم. مادر آرام و ساکت نشسته و با مداد رنگی دارد حوالی محدوده خطوط کتاب نقاشی خط های کمرنگی را هی دور می زند. من می نشینم کنارش. می بوسمش. او همچنان دارد با مدادش آرام دور خط ها را دور می زند.

وقتی می روم خانه خودمان دائم حواسم اینجاست. دیشب دارو های مادر را گرفتم. یک نسخه شد ششصد و چهل هزار تومان! یک قلم از این دارو ها را تا یکی دو ماه پیش بیمه قبول داشت که آن را هم دیگر قبول ندارد! آن وقت دلمان باید خوش باشد که اگر فرم اطلاعات اقتصادی را پر کنیم ماهانه مثلن به مادر من پنجاه هزار تومان یارانه پرداخت خواهد شد!

سه

دارم فکر می کنم بر عکس پارسال که سال سخت و طاقت فرسا و تلخی بود، چه همه کار ها توی این شش ماه اول امسال به انجام رسید. سال تحولات بود. حق قیمومیت مادر را از دادگاه گرفتم. کار انحصار وراثت انجام شد. نوین مدرسه ی خوبی قبول شد. خانه مان تمام شد. اسباب کشی انجام شد. پرستار گرفتیم. پرستار خوب از آب در آمد. لادن رفت مشهد . دلارامش دانشگاه قبول شد. سارای کوچک من(خواهر زاده دیگر م) دارد بچه دار می شود...

ظاهرن همه چیز به سامان است جز دل بی سامان من.

+ کتا ; ٢:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/۱٩
comment نظرات ()