آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

یادداشت شماره 747

 

یک: ساعت حدود شش بعد از ظهر یکشنبه است. من توی خانه ی مادر نشسته ام. دیشب اولین شبی بود که در خانه ی نو خوابیدیم. آنجا  آرامش عجیبی دارد. آدم را خیلی نرم و لطیف از دنیای واقعی دور می کند.

دو: امروز بعد از ظهر آمدیم اینجا . دلم که پیش مادر بود و می خواستم بیایم ببینمش. نوین هم ساعت هفت تا هشت و نیم کلاس زبان دارد که به خانه ی مادر نزدیک است.

 به محض ورود مان سارا خانم گفت که صبح، اول همسر نادر آمده و وقتی دیده من خانه نیستم تلفن زده که نادر هم بیاید. توی این مدت هم نشسته با سارا خانم درباره اختلاف ما حرف هایی زده! من توی این یک ماه به سارا در باره اختلافمان حتی یک کلمه هم نگفته بودم. نمی دانم چه هدفی از این کار دارد! سارا می گفت سعی هم داشته مرا مقصر جلوه دهد! گفته :"سر ارث و میراث دعوا شده!" عجب دنیای مزخرفی است. انگار منتظر بوده من پایم را از این خانه بگذارم بیرون که بیاید! طفلک مادرم.

سه: اشتراک ای دی اس الم باز تمام شده. فعلن پنج روزه تمدیدش کردم. اما برای این شماره دیگر نمی خواهم تمدیدش کنم. باید کامپیوتر را هم بردارم ببرم آن خانه. عجیب است اما! چون فکر نمی کنم سه ماه شده باشد. من حدود بیستم فروردین گرفته بودم. یک بار حدود بیستم تیر باز تمدید سه ماهه کردم باید بیستم مهر تمام می شد که الان تمام شده ! سر در نمی آورم.

در هر حال مدتی ممکن است بی اینتر نت بمانم. چون برای خانه ی نو باید اشتراک بخواهم. توی آن خانه هم فعلن خط تلفنی که به نام ما باشد موجود نیست. این کار ممکن است مدتی که نمی دانم چند روز یا هفته خواهد بود زمان ببرد.

چهار: من اصلن خوشحال نیستم و برای این که خوشحال شوم نمی دانم چکار باید بکنم.

پنج: دارم کتاب "دیر یا زود" آلبا دسس پدس را می خوانم." از طرف او" و "دفتر چه ممنوع" و  یک مجموعه داستان هم ازش قبلن خوانده بودم.  نوشته هایش را دوست دارم. خودش را که از پشت این نوشته ها می بینم بیشتر دوست دارم. از آن آدم هائیست که دلم می خواست می شد در عمرم یکبار هم که شده می دیدمش. نمی دانم هنوز زنده هست یا نه اما اگر زنده باشد الان باید حدود 98 ساله باشد...

 

+ کتا ; ٦:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/۱٧
comment نظرات ()