آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
صبح آمدند تشک ها را هم بردند. پیانو را هم بردند. من زیر جای خالی پیانو را جارو کشیدم و یک میز کنسول گذاشتم . تشک های قدیمی را هم از زیر زمین آوردم گذاشتم سر جای خودشان.
من کار می کردم و توی دلم صدای گریه می آمد. سخت می گیرد دلم. می دانم. برای همین کلافه و سر در گمم.
مثل کودکی بهانه گیر گریه کرد و گریه کرد و پا به زمین کوبید و گفت که همینجا می خواهد خانه ی مادر بماند. گفتم چه مدت؟ دماغش را بالا کشید و گفت نمی داند!