آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

دستم را بگير باد!

 

ديروز داشتم پرت می شدم توی دره ای که فرياد زدم:

 «... دستم را بگير ... باد ! ... »

و باد دستم  را نگرفت، در نتيجه محکم کوبيده شدم ته همان دره.

...

خوبی ِ اينطور دره ها اينست که دوباره می شود برخاست

از نو

راه قله را پيش گرفت.

 

 

 

 

از آنجا که بعد از نوشتن اين متن ياد محبوبه و کوهستان افتادم، اين پست تقديم است به دفترک مجازی

 

 

+ کتا ; ٩:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۸/٢٤
comment نظرات ()