آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

... راه ِ رفتنی را نمی شود نرفت. باید بلند شوم...

یک ربع به پنج عصر جمعه. حمید خوابیده.  ما از صبح یک مقدار لباس ها را جمع کرده ایم که ببریم آن خانه. زنگ زده ایم پیانو را هم قرار است فردا ساعت ده صبح بیایند ببرند. می ماند تشک هایمان که بردن آنها یعنی اینکه شب را هم باید همانجا بخوابیم...اما نمی دانم چرا برای برداشتن این یک قدم  ِ آخر این همه درنگ می کنم؟

این پا و آن پا می کنم. مخاطب درونی هم دائم می گوید: " اما آخرش تا کی؟ امروز و فردا و هفته ی بعد؟ تا آخر تابستان دیگر باید این انتقال تمام شده باشد. چه فرقی می کند دو روز دیر و زودش؟"

... راه ِ رفتنی را نمی شود نرفت. باید بلند شوم...

.

          برای اسباب کشی

          همه چیز را

          بسته بندی کرده ام

          تنها مانده "دل"م!

 

+ کتا ; ٤:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/۱٥
comment نظرات ()