آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

اندوه فراموش شده...

 

نیمه شب است. توی گوشم همان آهنگ مندلسون که نوین تمرین می کرد نواخته میشود. مرا یاد آهنگ آناستازیا می اندازد. توی فکرم که این دو روزه چرا انقدر غمگین شدم. می دانم چرا و می ترسم از ادامه ی این وضع. انگار  دستی بد جنس این وسط می خواهد دلخوشی کوچکم را هم از من بگیرد.دستی که می داند من اهل مبارزه نیستم. اهل تسلیمم. حوصله جنگیدن ندارم.

دلم برای سکوت خودم می سوزد. باید یادم بماند اما که ساکت باشم! دلگیر است. نه؟ می توانم امیدوار باشم که بهتر شود اما بدانم که به هر امیدی هم نمی شود دل بست. من از تکرار این هجا ها در سکوتی که ازآن عبور می کنم می ترسم.

مثل این بود که اندوهی فراموش شده خودش را نفس نفس زنان به در خانه ام رسانده باشد و من به ناچار در را به رویش گشوده باشم! اندوهی که گمان می کردم مدت هاست پشت سرش گذاشته ام. شاید اشتباه می کنم. اما مخاطب درونی زیاد به اشتباه من در این باره اعتقادی ندارد.

+ کتا ; ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٦/۱٤
comment نظرات ()