آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

در آستانه ی پاییز ِچهلم

 

با وجودیکه از صبح تقریبن هیچ کار نکرده ام اما خسته ام. یک خستگی فرساینده و دائمی. حس می کنم جاذبه ی زمین چند برابر شده که با پنجاه کیلو وزن، این چنین سنگین شده ام. یا اینکه زمین شده آهنربا و من شده ام آهن و به همین سبب حرکت کردن این همه دشوار شده برایم.

 با این همه، به انتظار  ِ آغاز فصل تازه ای هستم. فصلی که انگار روبان دروازه ی ورودی اش را خودم باید با یک قیچی تزئین شده ببرم و افتتاحش کنم. حس می کنم جمعیتی که باید هنگام این افتتاحیه به شادمانی بپردازند همه منتظر من هستند در حالیکه نمی دانند  من انقدر خسته ام که این ده گام ِ باقی مانده را قدم از قدم نمی توانم بردارم...

 

+ کتا ; ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٦/۱۳
comment نظرات ()