آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

...

 

ذهن من از تکرار عبارت های خودش خسته شده ... .

 

توی جیب ِ کهنه ای

یک یادداشت پیدا می کنم :

" احساس تنهایی"

مچاله می کنم و

دورش می اندازم...

 

+ کتا ; ٩:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٦/۱٢
comment نظرات ()